ابزار منو ثابت

اشعار

دفتر دلم
یک شب از دفتر عمرم صفحاتی خواندم .

چون به نام تو رسیدم لحظاتی ماندم!

همه دفتر عمرم ورقی بیش نبود

""همه ی آن ورق حسرت دیدار تو بود""




تو باور نکن اما من عاشقم


 تو باور نکن اما من عاشقم
به یادم هست آن سوز زمستان را عزیزا...
که چون خورشید بر یخبسته جان من دمیدی.
بیادم هست آن پاییز غمزا را که....
... تنها بودم و تنها ، تو اما ناگهان از راه رسیدی ...
...کبوتر وار از این شاخه به آن شاخه پریدی.
مقصد، از مقصود ماهم دور تر
راه ناهموار بود و همسفر ناجورتر
در نهایت ،بی نهایت خفته بود
دل مردد بود ،و هم آشفته بود
آسمان تاریکتر هر لحظه شد
گفتگوها از جنس باران شد
جز جدایی چاره ایی بهتر نبود...؟؟؟
یا لحظه ایی شیرینتر از آخر نبود...؟..




فاصله ها

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا با وجود تو

شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

من به بی سامانی ، باد را می مانم

من به سرگردانی ، ابر را می مانم

من به آراسته گی خندیدم

منه ژولیده به آراسته گی خندیدم

سنگ طفلی  اما

خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

" چه تهی دستی مرد ! "

ابر باور می کرد

من در آئینه رُخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه ... می بینم ، میبینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟!

هیچ !

من چه دارم که سزاوار تو ؟!

هیچ !

تو همه هستی من

هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟! .... همه چیز

تو چه کم داری ؟! ...هیچ !

بی تو در می یابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من ، این شعر من است

آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی .... شعر مرا می خوانی ؟!

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

نه .... دریغا ، هرگز

کاشکی شعر مرا می خواندی !!!

 

از : حمید مصدق

 

 

 

 

دمپايي!


با اجازه آقاي فريدون مشيري
 


بي تو اي برق، شبي باز از آن كوچه گذشتم



همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم»



بند رخسار تو در رفت ز تنبان نگاهم



چاله آمد سر راهم



پاي بي صاحب من «زرت» در آن چاله فروشد



هيكل گنده مخلص دمرو شد.



**



در تهي خانه جيبم، غم قبض تو درخشيد



بر سماور كده نفتي ذهنم،



قوري ياد تو اي برق خروشيد،



چايي خاطره جوشيد!



«يادم آمد كه شبي با تو از آن كوچه گذشتم»



پي ديوار نگشتم.



توي آن چاله لوله‌كشي آبكي گاز فزرتي



نفتادم، نفتادم.



با تو گفتم كه تو گهگاه كجايي؟



وصل ناگشتن از آن به كه بيايي و نپايي



لامروت، تو مگر دشمن مايي؟



«من ندانستم از اول كه تو بي‌مهر و وفايي!»



**



بغض در سيم تو پيچيد



نور در چشم تو ماسيد



اُفت ولتاژ تو افزود بر اندوه نگاهت،



يادم آيد كه تو گفتي:



برق، ايينة آب گذران است



همه تقصير از آن آب روان است



تو كه امروز چو مجنون زپي ليلي برقي،



باش فردا كه ترا خشك، دهان است...!



سيل بر ريش تو خنديد



اشك از مشك تو غلتيد



موش شب، جيغ بنفشي زد و ناليد.



**



باز گفتي كه مكن عيب، تو برما



پنج سال دگري صبر بفرما!



آش توليد شود پخته ز كشك و نخود و لپه صنعت!



-‌‌ نصب كن آينه در هر طرف خود



همه چيزي شود آن روز فراوان!



فقط از «برق» كمابيش خبر نيست!



**



نور زرد سخنت خورد



 به آيينة گوشم



بست يخ، نقطه جوشم



پاي غم رفت به دمپايي جانم...!



پي سنگي همه جا گشتم و گشتم



پرت كردم به تو آن سنگ و ترا لامپ شكستم



با تو گفتم: دگر از خير تو اي برق، گذشتم.



«يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم...



رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم،



نه گرفتي تو دگر از من بيچاره خبر هم،



نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم...



بي‌ تو اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!»

 

بامراماش نظر بدن

تاريخ : برچسب:, | : | نویسنده : محمّد حسین زارع |
  • گیتاریست
  • لرستان رود
  •